خرید بک لینک

هیچوقت فکر نمیکردم که دوباره ببینمت،ولی این دنیا غیرقابل پیش بینی تر از این حرفاست، ده سال از آخرین باری که دیدمت

گذشته و تو این ده سال هردو مون خیلی تغییر کردیم، همونطوری بودی که تجسمت میکردم،چشم و ابروهات،همون لبخند روی لبات و صدات همون طنین صدای قدیمی،از ده سال زندگی بدون هم اومده بودیم باکلی تغییر...

قلبم توی سینه بیقرار بود و باور نمی کردم هنوزم باورم نمیشه کنارت نشستم و تو چشمات خیره شدم و یه دل سیر باهات حرف زدم،اونی که جلوم نشسته بود خودش بود همون یاسی مهربون همیشگی ، همه چی رویایی بود از شرشر بارون تا طنین صدات من بودم یه خوشی بی اندازه، نفهمیدم چی شد که هوا تاریک شد ولی کاش هیچوقت شب نمیشد و وقت جدایی نمیرسید،منگ بودم انگار که خواب میبینم.

کنار هم بودیم ولی هرکدوم بخش هایی از یه پازل بودیم که تیکه هامون یه جای دیگه جا مونده بودن.

چشمانت رخنه کردند در عمق وجودم و یادت از خیالم نمی رود خوب من.

حس می کنم افتادم تو یه جاده ی بی پایان...

برچسب: نویسنده: کیارش حبیبی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:08

صفحه بندی